تبليغاتX
رویای آبی
رویای آبی

حرف های نگفته ام

به نام نامی او

 

تو که نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها....

امروز قاصدکی بار به دوش می برد با خود خبری :

« شاید آن روز که سهراب نوشت، تا شقایق هست زندگی باید کرد، خبری از دل پر درد گل یاس نداشت...

باید این طور نوشت : هر گلی هم باشد ، چه شقایق، چه گل پیچک و یاس ، زندگی باید کرد!!!»

 

راستی .........

چه فرقی می کند وصل باشد یا نه...

ستاره ها چشمک خود را می زنند و هر دستی فرصتش را....

امروز در باغچه ی دل دست سحر از آستین سبزه ها بیرون می زد و آرام دست گرم خود را بر سر سرد شبنم ها می کشید و آن ها را می لغزاند تا دهان تشنه ی غنچه های زندگی...

و آن گاه غنچه ها خندان لب می گشودند و دریچه ی صبح را باز می کردند و ....

اصلا این روزها آسمان آبی تر...جا نماز رنگین تر، زندگی زیباتر شده است...

 

به خود فاصله انگار امروز، بال مرغان اساطیر به سمت دل من وا شده است...

 

من میان دو پر کوچک آبی کردم رشد ،

 

                                              من ز دامان گل کوچک تنهایی خویش تا خود عرش ملکوتم رفتم!!!

 

رهای من..گل کوچگ تنهایی من!عشق یعنی تحکیم فاصله ها! همان هایی که چون نقره تمیزند !

 

بیا و پیکر پاک و نقره ای فاصله را با یک هیچ کدر نکنیم که از آن   یاد چه گویم (؟) شوق صدها سبد خاطره دم خواهد زد!

 

معشوق آسمانی من!!! خدا....

مقصود من از کعبه و بت خانه تویی تو ، مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه...

 

مرغان اساطیر

 

ستاره ی ایل

29/2/87

6:00 بعد از ظهر

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:56 توسط ستاره ایل| |

یا محیی الموتی

 

چه خنده دار و خوب است عشق....اما نه هر خنده ای...

خنده ای تلخ و دردناک که از شوق نارسی جوانه می گیرد که هنگام تولد دیدمش و اینک چه زیبا دارد می رسد!!!

رهای من !!! من عاشق عشق های تو هستم.... و تو ... ای کاش!!!

همیشه بیستون هایی بر سر راه فرهادهاست و این ها همان فاصله هایند...فاصله هایی که ذره ذره ی آن را روح و بوی خدا پر کرده است....

و عشق پایان زندگی است...پایان همه ی زندگی های بی احساس...

و کاش عشق ما پایان همه ی رکودهای بی معنی باشد... و با عشق است که پویایی و تحرک جان

می گیرد...

لیلیا!!!عشق که باشد چه باک از فاصله...

 

رها! نام تو مرا می برد تا اوج....تا اوج....تا اوج آسمان ها!

 

بگذار وصل نباشد مگر مرگ چیست؟ نه...مرگ پایان کبوتر نیست... مرگ در ذهن اقاقی جاریست! مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد!

رهای من! هر آن چه او خواهد، آن خوشتر، اندکی صبر سحر نزدیک است!

 

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم... ای طرفه نگارم... از دوری صیاد دگر تاب ندارم، رفته است قرارم... چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم... تا دام در آغوش نگیرم نگرانم...در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم...

 

از دیده ره کوی تو با عشق بشویم.

 

دیده ی آهو

 

 

ستاره ی شاد ایل

7:40 بعد از ظهر

26/6/87

حرم حضرت آستانه

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:26 توسط ستاره ایل| |

«یا منتهی الآمال المحبین»

 

چه بوی تند عشقی می اید امشب از آسمان بی قرار  و آتشین شهر شیراز!!!

یاد آن روزها...یاد آن روزهایی،نه،شب هایی که با آسمان، تنهای تنها می نشستم و حرف دل با او باز می گفتم بخیر، چه روزانی بود....

دلگیر که بودم می نشستم و های های می گریستم و سر بر بالین گرم شب می نهادم و او نیز چه آرام نوازشم می داد...

و من امروز به یاد همه ی آن خاطراتی که با شب داشتم با تو می گویم ای آسمان عشق !!

چند روزی است دل کوچک من محفظه ی کوچک شیشه ای اش را ترک گفته و رفته... پیداش نیست... چند روزی است که خدا را با هوش دل و با تمام روح اجزایم حس می کنم... وای که او چقدر بزرگ است. چند روزی است که دستانم هنگام نوشتن بد جور می لرزد... چند روزی است که بعضی جاها را کمی تار می بینم....بگذار راحت تر بگویم؛ چند روزی است صیاد عشق دل ما را نیز در دام خود برده است....

و چه حس خوبی است عشق... خدایا! عاشق تو بودن چه کیفی دارد...

معشوق هر چه آسمانی تر باشد در القای عشق تواناتر و خدا که آسمانی مطلق است و اما ... رها زمینی هست اما واقعا سریر وجودش در ملکوت است... گفته بودند دنیا برای عاشق بی ارزش می شود اما مرا باور بر نمی داشت و حال...

 

فاصله

 

شبا ! تو خوب می دانی که وصال آرزوی عاشقان است اما هه...وصال(؟) نه وصل ممکن نیست...

 

دچار باید بود!!!

 

عشق پاک من خیلی نوپاست... تازه کودکی اش آغاز گشته... پس بگذار پی بازی برود و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.

چند روزی است شعله های آتش عشق بد زبانه می کشند و اعماق وجودم را با تمام توان میسوزانند... چند روزی است احساسات کلماتم را هم به بازی گرفته اند...اما...

اما...هر چه باشد، یعنی حتی اگر زمینی ها هم نباشند «یکتا»، «بزرگ» «علیمی» و ... هست که نظاره گر احوال من باشد...او که خوب می داند چه بر سر ما بیاورد، پس چرا نمی گوید آن چه را که می داند... می دانید گاه لازم است در ققنوس وجودمان بسوزیم در حالی که دوباره از آن زاده می شویم... کاش ققنوس افسانه نبود!!!

پ.ن : حس غریب مرغ مهاجر می گوید : خدای توانا حتماً حتماً تمام مشکلات را آن گونه که صلاح است حل خواهد کرد!

قطعا این گونه است!!!

 

ستاره ی غمگین ایل

26/2/87

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:25 توسط ستاره ایل| |

به نام هست کننده از نیستی

 

... مغز من پر این نقطه چین هاست. دلم نه به نوشتن می رود، نه به هیچ چیز دیگر...

امشب کلمات هم به سختی از میان دستانم جاری می شوند...و من نه آن شمعم که پروانه بسوزانم و نه آن شمس که یخ عشق...امشب اینجا نیستان عالم است...

- ستاره...ستاره.

و ستاره بی هیچ صدایی ، در سکوت مرگبار شب ره عشق می پویید...

- ستاره...ستاره ی ایل.

و ستاره بی هیچ نشانی از توجه به صداهایی که او را می خواندند، اشک می ریخت و هیچ نمی گفت!!!

- یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من، دگر چه پرسی ز حال من؟؟؟ تا هستم من، اسیر کوی توام، در آرزوی توام، اگر مرا جویی، حدیث دل گویم ، بگو کجایی!

و آرام چشید : (چگونه کمرنگ کردنت را توانستن!!؟؟)

تازه داشت نطق ستاره باز می شد...کم کمک دل ستاره را داشتم به دست می آوردم!!!

ستاره هق هق کنان زمزمه می کرد :

- همیشه فاصله ای هست ، اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر.همیشه فاصله ای هست...دچار باید بود...و گرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد...

و در حالی که صدایش را بالا می برد، افزود :

- و عشق صدای فاصله هاست...صدای فاصله هایی که

خندیدم و گفتم:

- غرق ابهامند!

- نه ، صدای فاصله هایی که چون نقره تمیزند و با یک هیچ می شوند کدر،همیشه عاشق تنهاست!

ثانیه ها می گذرند، اما ستاره هنوز در رخوت بیمار گونه ای اسیر است و من...

مغز من پر این نقطه چین هاست...

 

ستاره ی ایل « عاشق»

26/2/87

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:11 توسط ستاره ایل| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ