تبليغاتX
رویای آبی
رویای آبی

حرف های نگفته ام

یا دافع النقم

 

گریه ....بغض....فریادهای در گلو مانده...تکثیر فاصله ها!!!

 

گاه چنان نزدیکیم که فاصله را نمی فهمیم و گاه چنان دور که وصال را ...همیشه عاشق تنهاست!!!

 

دیری است که دلدار پیامی نفرستاد                                      ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد

 

در روایت است که اگر بندگان می فهمیدند خدایشان چقدر دوستشان دارد، از شوق این عشق

می مردند!!!

من، پناه می برم به خودش، خدا نیستم اما ای کاش روح خدایی داشته باشم...

کاش می فهمیدی چقدر دوستت دارم...آنگاه شاید ، شاید فقط از هوش می رفتی!!!

 

مثل یک کبوترم... پر می زنم... پر می زنم... پر می زنم امشب... با تو ای کبوتر عاشق ترم..

پر می زنم...پر می زنم امشب.

 

هیچ نمی خواهم مولا...جز یک نگاه بر گنبدت

 

......

 

...آه!!!

 

کاش کسانی بودند تا به اندازه ی تو مرا بفهمند...

کاش بودند انسان هایی چون تو که در ادراک نقطه ی تردیدی جا نمانند!!!

کاش قلب یک نفر...فقط یک نفر دیگر چون تو دریایی بود...

 

چه سکوت مرگباری... و چه رکود خوفناکی...

- هان، ای ستاره ها، از گرد ستاره ی مشرقی من به در آیید!!!

- تو را چه شده است، ستاره ی ایل!!؟

- مشرقی مال من است!!

- نه، مشرقی معشوقه ی همه ی ماست؛ تو برو و خود بساز، ببین کسی را نداری!!!

 

شهاب باران ایل آغاز گشت..ستاره فقط می گریید...غافل از آنکه مشرقی در تمام طول شب نگاه و چشمکش به او بود....

خدایا! به تو که فکر می کنم...آتش می گیرم...شوری به پا می شود...دیگر با تو تنها نیستم...

 

دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود                  تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت                       باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود

 

رهای من، رها شدن چه حسی دارد؟!!!

 

21/3/87

2:19 بامداد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 14:8 توسط ستاره ایل| |

گرگرفتم من برو شاید که بتوانی تو خاموشم کنی

و دقیقا پیش چشمانم به آسانی فراموشم کنی

با وجود اینکه می دانم خبر داری تو از ویرانی ام

بی تفاوت مانده ای تا با نگاهت خانه بر دوشم کنی

دست تو با آب در یک کاسه بود ای کاش من

جاری دست تو را هرگز نمی دیدم که مدهوشم کنی

من همانم جسم دیرین زنده در گوری مدرن

وای اماحتم دارم تو نمی خواهی که بیهوشم کنی

نقطه ی پایان هذیان و تب ام لحن تو بود

آن قدر باریدی آن شب تا که خاموشم کنی

کس نمی داند ز من جز اندکی ... وز هزاران جرم و بدفعلی یکی

هر که نداند...ستاره ی ایل تو که خوب می دانی من با تمام توان در القای عشق می کوشم...اما شاید

شاید...

شاید گاه لازم باشد محبت فاصله را پر کند نه راه وصال را...

درست است زمینیان خیلی فرومایه اند اما آسمانی از زمینیان تاثیر نمی پذیرد...آسمانی همیشه آسمانی است...تو لطیفی!!!روح لطیف به لطافت با زمینی برخورد می کند..آسمانی باید زمینی ها را مجذوب خود کند...چرا که نماینده ی آسمان هاست و تو....

پر راه

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 17:48 توسط ستاره ایل| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ