حرف های نگفته ام
(به نام خدای خوبی ها) روزها می گذرند و در ورای خود چه نقاب های رنگارنگی...چه نگاه های غمناکی!!! آه...هستی بخشا....شکرا که بی تو مرا چگونه هوای بودن؟! مولای من، سکوت چه طرح زیبای معناداری..بی صدایی چه نعمتی...آه!!!!!!! خدایا...می دانم بهمان نشان دادی چگونه یکدیگر را فهمیدن؛چگونه در قلب هم فرو رفتن،چگونه در هم سوختن...اما...دردا که چه آسان و چه زود فراموشمان می شود! یگانه ی من، بس است دیگر ...تمامش کن. دیگر بی تو نمی توانم زنده بمانم...خسته ام محبوب من...خوب من قصر قفس را بشکن...مرا تا پیش خودت ببر... دنیا دیگر هیچ ارزشی برایم ندارد...بشکن...در این حصار جادویی بشکن!! گویند که در خانه ی دوست هست چراغی افروخته کاندر حرم افروختنی نیست!!! خدایا کاش هنوز هم می توانستیم در میان فضای سنگین و البته معنادار سکوت های زندگی،حرف های ناگفتنی را لمس کنیم. کاش می شد پر قلبمان می شدی! و ای کاش عشق با پوست و خونمان چنان عجین می شد که از نبودش می مردیم... عشق تنفس عاشقان است، معشوق برای عاشقش هواست!!! خدایا نه چاهی...نه دریایی...نه جنگلی!برای در و دیوار تاریک این شهر چه بگویم؟ دردهای بی کسی ام را به که بگویم؟ با که متنفس شوم؟؟! خدایا کاری کن همه ی عاشقان شمیم عشق را در سکوت یکدیگر متنفس شوند!!! یا حق..... ستاری ایل 24/4/87 6:15 بعد از ظهر یا هو دستانم دیگر نای نوشتن هم ندارند...احساسات تا آنجا که می توانند...در وجودم رخنه کرده اند....دست بر گلویم می فشارند....نفس کشیدنم را سخت می کنند....ضربان قلبم را می کاهند. می خواهند جانم را بگیرند. اما احساسات تو را چه می دانند؟! یارا، که اجزای بدنم با نام تو زنده اند.برای بودنشان هوایی.بگذار احساسات هر چه می خواهند بکنند... وااای آسمانی من...دریایی من...حضور شبنم زده ی اشیایم...زیبایم...رهایم... بی تو مرا یارای نفس کشیدن چگونه می توان بودن...لحظه به لحظه هوای بودنت در ریه هایم بیشتر نفوذ می کند. از مویرگ هایم می گذرد. در جانم رخنه می کند و مرا مانند تو، آسمانی می کند... بی توام لحظه مجالی ندهد، نرود روح خیالی نشود. هستیا!! چه گرمای دارد نفس هایت و چه محکم است شانه هایت و چه استوار قدم هایت... خدایا من به که تکیه کرده ام؟!! خوب من کانون شعله ات کجاست، می خواهم زیباتر بسوزم... تو را چه بخوانم؟!چطور بگویم که تو... که تو... که تو... دل من باز به اندازه ی لب های گل یاسمنی کوچک شده است... دستانت را که به وسعت تمام آسمان هاست از هم بگشا و مرا محکم تر در آغوشت بگیر...مگر قول ندادی که مرا بر دوش خود تا ماجرت ببری؟!! دل بردی از من به یغما، ای ترک غارتگر من!!! چه خدا نزدیک است! چه پرواز قشنگ! با تو ای زمزمه ی حیرت من، می روم تا ملکوت... خدایا...تنهاترین عاشق دنیا را تنها مگذار !!! ستاره عاشقتر ایل 3/4/87 5:37 بعد از ظهر آه ... خدایا....چه دل کوچکی داریم ما!!! ابر...طوفان....باد..باران...غمگین...تنها...نومید...سرما...بی تو....خدایا...چه بی کسیم ما!!! چه خداحافظی تلخی با دنیایی که با تمام وجود دوستش داشتم....واقعا دل کندن این قدر سخت است؟ دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد! دلا آرام باش...حلیم باش...ساکت باش...امامت تو را نمی خواهد.... - نه...نه...نه....چرا ؟ آخر مگر من چه کرده ام! - هه...تو نمی دانی؟!! تو بهتر از هر کسی می دانی چه کرده ای... -مممممم...من کرده ام اما...اما مگر او کریم نیست؟رحیم نیست؟سریع الرضا نیست... اماما دل ستاره دیگر تاب ندارد.نمی شود قاصدکی بفرستی؟ خوب من...لحظه به لحظه عشقم به تو...به عشق های تو...به نفس کشیدن هایت بیشتر می شود....تو را نمی دانم!!! دل تو دریایی است... هر چه بریزی باز هم جا دارد... چه دلی... چه روحی... عجب عشقی... اگر تو نبودی... دنیا همین یک ذره جا را هم از من می گرفت...دهان باز می کرد و می بلعید... توئی تنها بهانه ی بودنم... راستی دلم برای شب بیدار ماندن هایمان لک زده است... کوچکم،می دانی چقدر بزرگی!؟ آن قدر والا که مرا یارای گفتنش نیست!!!خیلی،خیلی،خیلی زیاد. و چه صدای مهربانی که تمام بدنم را کرخت می کند و در خلسه ای لذت بخش می میراند... چقدر تو عظیمی!!! ستاره ایل 2/4/87 6:30 بعد از ظهر
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










