حرف های نگفته ام
باشد : سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم عریضه : دلم خیلی تنگ است، خوب بودن...خوب دیدن..خوب ماندن کجایید؟! آفتاب مهربانی : طاق ابروی تو محراب دل و جان من است... من کجا و تو کجا، زاهد و محراب کجا؟!! بیا... گیسو گشایی : وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی تا با تو بگویم غم شب های جدایی بزم تو مرامی طلبد، آمدم ای جان من عودم و از سوختنم نیست رهایی تا در قفس بال و پر خویش اسیر است دیوانه ی پرواز بود، مرغ هوایی، مرغ هوایی با شوق سر انگشت تو لبرز نواهاست تا خود به کنارم چه کند چنگ نوایی ای وای بر آن گوش که بست نغمه ی این نای بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی... بینی که دری از تو به روی تو گشایم... هر در که بر این خانه ی آیینه گشایی وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی... تا با تو بگویم غم شب های جدایی... خداااااااااااااااااا چه کنم؟؟؟ پیشگفتار : چند روز خودمو تنبیه کرده بودم...به خاطر همین نتونستم تو روز تولد سهراب.۱۵ مهرماه. آپ کنم... سهراب سپهری! شاعر آب و آینه و گل یادت گرامی!!! اطاق آبی زنگ خط، دلپذیر بود.با همه ی زنگ ها فرق داشت.معلم به تک تک ما سرخط می داد و ما مشق می کردیم. اتاق از صریر قلم پر می شد.من بانگ قلم را دوست داشتم.بانگی که دیگر نمی شنوی و بوی مرکب چه خوب بود.چیزی که لئون دوست نداشت.اما لئون اروپایی بود.مرکب او مرکب ما نبود.مرکب او شاید مایه اش سیاه انیلین بود.مایه ی اصلی ما همان بود که در مرکب مصریان قدیم بود: دوده و صمغ عربی. اما زعفران و گلاب و کافور و عسل هم در مرکب ما بود و مرکب را در خانه می ساختیم. کاغذ ما نه ختایی بود و عادلشاهی و سمرقندی. نه خانبالغ و ترمه و کشمیری و فرنگی. کاغذ ما سفید معمولی بود و قلم هر چه بود، واسطی نبود.سرمشق همیشه شعر بود و سعدی همیشه سرمشق. سرمشق خط، فقط. و گر نه «به جان زنده دلان» که دل ها آزردیم و نظر تنها «بدین مشتی خاک» کردیم.«گل بی خار جهان» نشدیم.«زمام عقل به دست هوای نفس» دادیم.«نابرده رنج گنج» خواستیم. باور داشتیم سعدی شعرش را برای مشق خط گفته است. و گرنه «بار درخت علم» این نبود. سهراب سپهری....اطاق آبی آفتاب مهربانی : ای معنی انتظار یک لحظه بایست دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟ یک لحظه بایست و یک جمله بگو. تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟! نوید : انین المذنبین احب من تسبیح المسبحین (انابت گنه کار دوست داشتنی تر از تسبیح مسبح است) تو : لحن موسیقی من جذبه ی افسانه ی توست زلف تو برکه شب... زورق من شانه ی تو روی تو روی پری... معبد من خانه ی تو او می آید!!! روز زیبای زمین: دیروز زیباترین روز زمین بود! کدامتان تجربه کرده اید حس پرواز را...حس یک عمر تلاش کردن برای یک چیز و رسیدن به آن را... نور زیر پوست کدامتان لغزیده است؟؟؟ مهربانی در قلب کدامتان تپیده است؟ هوای عشق در ریه های کدامتان نفوذ کرده است؟ حضور "منتظَر" را چند نفرتان لمس کرده اید؟ حس زیبای "پذیرفته شدن" را کدامتان چشیده است؟ . . . شوقی است : "چهله ی" من هم تمام شد! شاید بعد ها در بروشور شهادت من هم بنویسند:"چهله ی دعای عهدش تمام شد...شیرینی داد" یار امام زمان شد... اماما ممنونم...که حکم سرباز بودنم را تنفیذ کردی! دوستت دارم آقای من! آفتاب مهربانی: زده ام فالی و فریاد رسی می آید... لابه: "روزه داران" بیشتر " نفس" بکشید... رمضان... رمضان من، تمام نشو... عریضه : چرا ما آدما تا شکل یه چی عوض میشه دیگه نمیشناسیمش! فطر و افطار؟!!؟؟! اول و آخر: همه دنیا بخواد و تو بگی نه نخواد و تو بگی آره تمومه همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم من که بی خورشید چشمات مثل ماه سوت و کورم نمیخوام وقتی تو هستی آدم آدمکا شم چرا عادتم تو باشی؟! میخوام عاشق تو باشم تازه فهمیدم بجز تو حرف هیشکی خوندنی نیست آدما میان و میرن هیشکی جز تو موندنی نیست منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم خسته ام از این عقل خسته من میخوام جنون بگیرم تحفه : به شوق بزرگترین...بهترین...بهترین و بهترین موفقیتی که کسب کردم (یار آقا شدن بیا! یا علی گویند که در محشر کبری فریاد برآید : " این الرجبیون؟" مدت هاست کسی در ذهنم می دارد : "این العلویون؟؟؟" وای که جز فواره ی چاه های کوفه و مدینه کسی دم بر نیاورد! ز حجم غربت تو می گریست در خود چاه از آن به چشمه ی چشمش همیشه آبی هست مولا جان ، روح عاشقت چه یارای آن بود که هشتصد و نود و شش میلیون و ششصد و پنجاه و نه هزار ثانیه بی زهرا(س) در زمین بماند، مگر کوچه های کوفه جز غریبی و غریبی و غریبی چیز دیگری برایت داشت؟ شاید مانده بودی تا دل تنهای چاه را با حضور سبزت پر کنی و یا حتی مرکب یتمیکان کوچه های خاک آلود بی کسی شوی!و یا ... ویا .... و یا حتی اینکه یکی یکی ، وجب به وجب خاک مدینه را زیرپا نهی و داغ پهلوی فاطمه بر دل زنی؟! چه آن که محراب آخرت داغ دل دخترت را شعله ور ساخت، تا گرم بماند،بسوزد و بسوزد و بسوزد تا... . . . عریضه : قانون عشق! کجایت نوشته اند : تکرار ، تکرار ، تکرار کن فاصله را؟! درد : کوچه... در سوخته... سیلی... آخ!... محسن... زهرا... سکوت تو : از من چه می خواهی؟ آسوده بیاسایم؟ پر قوی تویی...
حق...حق...حق...علی...حق!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
) این چند روز تعطیلی عید فطر هر کی هر چی بخواد (البته منطقی) بهش میدم...

| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










