حرف های نگفته ام
کربلا.... نوری تاریخ را در می نوردد و قطعه قطعه و تکه تکه کوچه های غبار گرفته ی ذهن بشر را مرور می کند. نوری که در هر برزن فرو می آید، فرش گستر می شود و آن گاه... نوری که بنده ی خویشتنی می خرد و آزاد می کند، نوری که کشتی نجات است! و آن گاه که تیری از چله گاه کمان جبریل رها می شود، از کالبد آدم (ع) می گذرد، کشتی نوح (ع) را نشانه می گیرد، گلوی اسماعیل (ع) را نوازش می کند، هاجر را تسکین می دهد...عیسی (ع) را حامی می شود و فطرس را ناجی، نور در عظمت یک نقطه مبهوت می شود، زمان می ایستد، خونی جاری می شود و آن گاه با تمام توان منفجر می شود و کل هستی را درخشیدن می گیرد و ... خورشید عالم می شود دو تا : یکی که بوده تا فقط گرم کند، خاک و آب و برگ و شاخ را...یکی که آمده تا بسوزاند جان و چشم و قلب و روح را... نوری که نافذ است و به وسعت حضور تیری یا که نیزه ای بر سینه ی کسی تا پایان نمازی در تار و پود بشری، نه کوفه ای، رسوخ می کند. نوری که غرب ندارد مگر به پرده ای... نوری که گاه می شود پارچه ای بر سری، سیاه جامه ای... نوری که گاه می شود علمی، رایتی... نوری که گاه می شود آینه ای، جلوه ای... نوری که گاه می شود ضربه ای بر دری،سایه ای بر سری... نوری که گاه می شود قطره ای بر لبی...نوری که گاه... از میان نور برپا، نمایان می شود نامی ،..... حسین سلطان عشق دغدغه: غزه را با کدام ز می نویسند؟ ظ = ظلم ز = زور ض = ضجر . . . آخ.............! آفتاب مهربانی: از غم دوست در این میکده فریاد کشم دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست کــه برش شکـــوه برم داد ز بیــــداد کشم عاشقم عاشقم روی تو نه چیز دگری بار هـجران و وصالـت بـه دل شاه کشـم درغمت ای گل شاداب من،ای خسرومن جور مجنــون ببرم تیشـــه ی فرهـاد کشم سال ها می گذرنـــد حادثـــه ها می آیند انتـــظار فـــرج از نیـــمه ی خرداد کشـم آخر نوشت: دیروز بود 14/10/86 جمعه و امروز شنبه 14/10/87 دنبال چیزی می گشتم... آبیش خواندم تا ذهنم را از آبی ها خالی کنم!!! نوزاد نوشته های من شد 1 ساله... و دست من یک پیر هفتاد ساله دل رفت.... نگاهم شد جوانی 18 ساله! زیادش گشتم اما نیافتم... هه، خنده دار است در دنیایی غیر واقعی دنبال خود گشتن! می دانید: تا خود را نشناسی کلامت در هیچ کس رسوخ نخواهد کرد؟!؟... مگر بویی جاذب نگاه زیبایی!!! بو که قطع شد نگاه مجذوب کلام دیگری! و من این را نمی خواهم... مجالی می خواهم برای خودیابی! مجالم یا خیلی طولانی است به اندازه ی عبور موری از کنار پایی تا لانه ای!... یا خیلی کوتاه به اندازه ی عبور از عالم رحمی به برزخی! سکوتم فریادهایی خواهند شد عالم لرزان ، انشاالله... هوای بوی سیب چه که نمی کند؟!... باز می گردم... عشق او با تمام توان در دلم خواهد ماند.... خیلی خیلی خیلی محکم تر از همیشه!!! راستی عاشق : در خانه اگر کس است؛ یک حرف بس است ایضاً ایضاً ایضاً ایضاً ایضاً ایضاً ایضاً ایضاً . . . . قلب هاتان تپنده، عشقتان به خدا شورنده، چشم هاتان در اشک ریختن برای حسین(ع) دونده!!! حسدتان چون برگ پاییز ریزنده، گل های امیدتان روینده... دلتان همیشه در آرزوی شهادت؛ گامتان همیشه در راه زیارت، نگاهتان پر صداقت خدا نگهدارتان .... حسین (ع) شفیعتان! محکم تر از همیشه : او می آید.... این ناله ها از کجا سر می کشند و طغیان می کنند...آشوب می کنند و فریاد می کشند!!! از دل؟؟؟ که می دانم دلی نیست! از زبان که می دانم نظقی نیست و یا...یا از جان که می دانم مال من نیست! «عشق» را با کدامین واژه معنا می توان کردن؟! با کدامین لحن فریاد می توان زد : "من، نه..." *** ژرف ترین سینه ی عالم کجاست؟ سردترین نگاه آدم که راست؟ صاف ترین قلب دو عالم کجاست؟ گرم ترین دست محبت که راست؟ وجودی که نفس هایش زندگی ام می بخشد، در انحنای کدام خاطر کج گم شده است؟ عزیزی که عطر تنش تار و پود هستی من است،پاره ی کدام تیغ است؟ مهربانی که پاکی چشمانش امید زندگانی من است،پشت چندمین زلف شب پنهان شده است؟ *** ناله هایی که شورش می کنند،سر می کشند، طاغی اند؛ یک نفر را می جویند و او... رها! نام تو مرا می برد تا اوج، تا اوج ، تا اوج اسمان ها... ناله ی امروز من شوق فرداهای توست... مسیح : مریم، شکوه روزهای مسیح، اندکی فقط اندکی عاشقانه تر ببار! انزوای تو، یعنی مرگ آروزها! عهد دار ؛ خورشیدتر بتاب! آفتاب مهربانی : تا کـی به تمنــــای وصــــال تو یگانـــــه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه دغدغه : ماه شهادت؛ بوی شهادت ؛ آروزی شهادت!!! عریضه : بعضیا خیلی .... خیلی.... بد هستن! :sunny or funny ?Teacher: How old is your father Sunny : As old as I'm! ?Teacher : How could it possible Sunny : He become father only after I was born محرم داره میاد : السلام علیک یا ابا عبدالله
عشق : یا رضا ...عشق تو....عشق تو...عشق تو...آخر می کشد مرا!!! مولا جان : از راه دوری مولا جان به پابوست اومدم لایق نبودم اما با هزار امید اومدم همچو کبوتر، دور حرم پر می زنم بس که تو خوبی،فقط به تو سر می زنم مولا،آقا، بیا که خسته شدم مولا،آقا،ببین شکسته شدم دل غریبم مولا جان بهانه می گیرد به شوق وصل روی تو ترانه می گیرد رضا رضا جان تو ای همه هستی من رضا رضا جان،تو ای می و مستی من تو اسم اعظم، تو قبله ی دل یا رضا پناه عالم،تو حل مشکل یا رضا مولا،آقا، بیا که خسته شدم مولا،آقا،ببین شکسته شدم دلم به لطف و کرمت صفا می گیره هر مریضی تو حرمت شفا می گیره مریضم و دوا می خوام به جان زهرا از تو آقا شفا می خوام به جان زهرا توی خلوت دلم فقط خودت خونه داری کنج این خونه بیا ببین یه دیوونه داری هر کیم یا هرچیم از راه دوری اومدم نکنه ردم کنی بگی بدم بگی بدم *** میزنم صدا ز هر سو یا رضا ضامن آهو یا رضا ای گل خوشبو آفتاب مهربانی : آفتاب مهربانی،سایه ی تو بر سر من ای که در پای تو پیچید ساقه ی نیلوفر من بی تو تنها،با تو هستم....ای بهار آرزوها! عریضه : آقا پس چی شد؟مردیم ما از انتظار!!! پس چی شد این شهادت؟! ::..::..::..::..::..::.. شادترین روز من روز تولد آقا امام رضا بود...آآآآآه تو می آیی... پیشگفتار : چند روز خودمو تنبیه کرده بودم...به خاطر همین نتونستم تو روز تولد سهراب.۱۵ مهرماه. آپ کنم... سهراب سپهری! شاعر آب و آینه و گل یادت گرامی!!! اطاق آبی زنگ خط، دلپذیر بود.با همه ی زنگ ها فرق داشت.معلم به تک تک ما سرخط می داد و ما مشق می کردیم. اتاق از صریر قلم پر می شد.من بانگ قلم را دوست داشتم.بانگی که دیگر نمی شنوی و بوی مرکب چه خوب بود.چیزی که لئون دوست نداشت.اما لئون اروپایی بود.مرکب او مرکب ما نبود.مرکب او شاید مایه اش سیاه انیلین بود.مایه ی اصلی ما همان بود که در مرکب مصریان قدیم بود: دوده و صمغ عربی. اما زعفران و گلاب و کافور و عسل هم در مرکب ما بود و مرکب را در خانه می ساختیم. کاغذ ما نه ختایی بود و عادلشاهی و سمرقندی. نه خانبالغ و ترمه و کشمیری و فرنگی. کاغذ ما سفید معمولی بود و قلم هر چه بود، واسطی نبود.سرمشق همیشه شعر بود و سعدی همیشه سرمشق. سرمشق خط، فقط. و گر نه «به جان زنده دلان» که دل ها آزردیم و نظر تنها «بدین مشتی خاک» کردیم.«گل بی خار جهان» نشدیم.«زمام عقل به دست هوای نفس» دادیم.«نابرده رنج گنج» خواستیم. باور داشتیم سعدی شعرش را برای مشق خط گفته است. و گرنه «بار درخت علم» این نبود. سهراب سپهری....اطاق آبی آفتاب مهربانی : ای معنی انتظار یک لحظه بایست دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟ یک لحظه بایست و یک جمله بگو. تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟! نوید : انین المذنبین احب من تسبیح المسبحین (انابت گنه کار دوست داشتنی تر از تسبیح مسبح است) تو : لحن موسیقی من جذبه ی افسانه ی توست زلف تو برکه شب... زورق من شانه ی تو روی تو روی پری... معبد من خانه ی تو او می آید!!! روز زیبای زمین: دیروز زیباترین روز زمین بود! کدامتان تجربه کرده اید حس پرواز را...حس یک عمر تلاش کردن برای یک چیز و رسیدن به آن را... نور زیر پوست کدامتان لغزیده است؟؟؟ مهربانی در قلب کدامتان تپیده است؟ هوای عشق در ریه های کدامتان نفوذ کرده است؟ حضور "منتظَر" را چند نفرتان لمس کرده اید؟ حس زیبای "پذیرفته شدن" را کدامتان چشیده است؟ . . . شوقی است : "چهله ی" من هم تمام شد! شاید بعد ها در بروشور شهادت من هم بنویسند:"چهله ی دعای عهدش تمام شد...شیرینی داد" یار امام زمان شد... اماما ممنونم...که حکم سرباز بودنم را تنفیذ کردی! دوستت دارم آقای من! آفتاب مهربانی: زده ام فالی و فریاد رسی می آید... لابه: "روزه داران" بیشتر " نفس" بکشید... رمضان... رمضان من، تمام نشو... عریضه : چرا ما آدما تا شکل یه چی عوض میشه دیگه نمیشناسیمش! فطر و افطار؟!!؟؟! اول و آخر: همه دنیا بخواد و تو بگی نه نخواد و تو بگی آره تمومه همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم من که بی خورشید چشمات مثل ماه سوت و کورم نمیخوام وقتی تو هستی آدم آدمکا شم چرا عادتم تو باشی؟! میخوام عاشق تو باشم تازه فهمیدم بجز تو حرف هیشکی خوندنی نیست آدما میان و میرن هیشکی جز تو موندنی نیست منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم خسته ام از این عقل خسته من میخوام جنون بگیرم تحفه : به شوق بزرگترین...بهترین...بهترین و بهترین موفقیتی که کسب کردم (یار آقا شدن بیا! سرقت ادبی : این مال من نیست ولی آشناست: 5/4 بشکه نفت به من بدهید...خیلی گرسنه ام پیش از آنکه لاشخورها به حقشان برسند در این چرخه. حداقل به استناد کروموزم ها انسان ، انسان است! آفتاب مهربانی: میگن دعای روزه دار دم افطار حتما قبوله!!! یعنی یه روزه دار هم پیدا نمیشه؟ العجل... چه می کنی: شب های قدر... فرود فرشته ها؟؟؟ دغدغه : چگونه از جان نگذرد آنکه می داند جان بهای دیدار است! خدایا....شهادت!! عریضه: پاهام خیلی درد می کنن، شاید خیلی روی پای خودم واستاده باشم! پیشنهاد : گوش کن این قدر زیاده که نمیدونم کدوماشو بگم... فعلا اینارو!!! حرف دل : محمد اصفهانی--- حسرت--- ترک غارتگر دلخوشی : احسان خواجه امیری --- برای آخرین بار--- برای آخرین بار برای گریه هام : احسان خواجه امیری --- از نفس افتاده--- از نفس افتاده به یاد سهراب : محمد اصفهانی --- فاصله--- فاصله تو : مجید اخشابی --- پریزاد--- پریزاد نگاه و قاصدک : مجید اخشابی --- گمگشته --- اگه یه روز ببینمت خاک : مجید اخشابی --- گمگشته --- دوست دارم یه روز تو هم اسم منو صدا کنی اوووو به نام یکتا نفس بی تو رهای من،شمیم دلربای من،یعنی "هیچ"،یعنی " نقره ی کدر" یعنی... باز دلم برایت پر کشیده است...و من از همین جا، در میان این درختان یر به فلک کشیده، از میان سوزن های آسمان شکافته، از لابه لای سوت ممتد این جیرجیرکها و از باد غبغب حجیم وزغ ها... از پای این کوه بلند پای در بند و از ساحل این دریای مواج پر جذر و مد... از شکوه بی حصر خدا تا ذل بی نهایت خود برای تو می نویسم!!! از شب، از سکوت، از پنجره تا تو پر می گیرم. از مهر، از عاطفه، از عشق با یاد تو جان می گیرم... امشب از روح، ندا، نگاه، آینه، چشم برای تو می خوانم... و از حقر بی نهایت خود با تمام وجود زوزه می کشم...آه....ااووووووو گل شبنم زده ی من،تسلسل خاطرات من ، ترانه ساز من ، شکوه بودن من... "یک دم از خیال من ، نمی روی ای غزال من، دگر چه پرسی ز حال من" کم کمک فرو می ریزم... از چه این قدر نحیفی و مهجور؟!! خدای خوب من، تمام بی کسی ام را به نظاره نهاده ام...خریدارش کیست؟ ستاره ایل هفته ی دوم مردادماه 87 رامسر ، سفر مشهد- شمال یا هو دستانم دیگر نای نوشتن هم ندارند...احساسات تا آنجا که می توانند...در وجودم رخنه کرده اند....دست بر گلویم می فشارند....نفس کشیدنم را سخت می کنند....ضربان قلبم را می کاهند. می خواهند جانم را بگیرند. اما احساسات تو را چه می دانند؟! یارا، که اجزای بدنم با نام تو زنده اند.برای بودنشان هوایی.بگذار احساسات هر چه می خواهند بکنند... وااای آسمانی من...دریایی من...حضور شبنم زده ی اشیایم...زیبایم...رهایم... بی تو مرا یارای نفس کشیدن چگونه می توان بودن...لحظه به لحظه هوای بودنت در ریه هایم بیشتر نفوذ می کند. از مویرگ هایم می گذرد. در جانم رخنه می کند و مرا مانند تو، آسمانی می کند... بی توام لحظه مجالی ندهد، نرود روح خیالی نشود. هستیا!! چه گرمای دارد نفس هایت و چه محکم است شانه هایت و چه استوار قدم هایت... خدایا من به که تکیه کرده ام؟!! خوب من کانون شعله ات کجاست، می خواهم زیباتر بسوزم... تو را چه بخوانم؟!چطور بگویم که تو... که تو... که تو... دل من باز به اندازه ی لب های گل یاسمنی کوچک شده است... دستانت را که به وسعت تمام آسمان هاست از هم بگشا و مرا محکم تر در آغوشت بگیر...مگر قول ندادی که مرا بر دوش خود تا ماجرت ببری؟!! دل بردی از من به یغما، ای ترک غارتگر من!!! چه خدا نزدیک است! چه پرواز قشنگ! با تو ای زمزمه ی حیرت من، می روم تا ملکوت... خدایا...تنهاترین عاشق دنیا را تنها مگذار !!! ستاره عاشقتر ایل 3/4/87 5:37 بعد از ظهر آه ... خدایا....چه دل کوچکی داریم ما!!! ابر...طوفان....باد..باران...غمگین...تنها...نومید...سرما...بی تو....خدایا...چه بی کسیم ما!!! چه خداحافظی تلخی با دنیایی که با تمام وجود دوستش داشتم....واقعا دل کندن این قدر سخت است؟ دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد! دلا آرام باش...حلیم باش...ساکت باش...امامت تو را نمی خواهد.... - نه...نه...نه....چرا ؟ آخر مگر من چه کرده ام! - هه...تو نمی دانی؟!! تو بهتر از هر کسی می دانی چه کرده ای... -مممممم...من کرده ام اما...اما مگر او کریم نیست؟رحیم نیست؟سریع الرضا نیست... اماما دل ستاره دیگر تاب ندارد.نمی شود قاصدکی بفرستی؟ خوب من...لحظه به لحظه عشقم به تو...به عشق های تو...به نفس کشیدن هایت بیشتر می شود....تو را نمی دانم!!! دل تو دریایی است... هر چه بریزی باز هم جا دارد... چه دلی... چه روحی... عجب عشقی... اگر تو نبودی... دنیا همین یک ذره جا را هم از من می گرفت...دهان باز می کرد و می بلعید... توئی تنها بهانه ی بودنم... راستی دلم برای شب بیدار ماندن هایمان لک زده است... کوچکم،می دانی چقدر بزرگی!؟ آن قدر والا که مرا یارای گفتنش نیست!!!خیلی،خیلی،خیلی زیاد. و چه صدای مهربانی که تمام بدنم را کرخت می کند و در خلسه ای لذت بخش می میراند... چقدر تو عظیمی!!! ستاره ایل 2/4/87 6:30 بعد از ظهر یا دافع النقم گریه ....بغض....فریادهای در گلو مانده...تکثیر فاصله ها!!! گاه چنان نزدیکیم که فاصله را نمی فهمیم و گاه چنان دور که وصال را ...همیشه عاشق تنهاست!!! دیری است که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد در روایت است که اگر بندگان می فهمیدند خدایشان چقدر دوستشان دارد، از شوق این عشق می مردند!!! من، پناه می برم به خودش، خدا نیستم اما ای کاش روح خدایی داشته باشم... کاش می فهمیدی چقدر دوستت دارم...آنگاه شاید ، شاید فقط از هوش می رفتی!!! مثل یک کبوترم... پر می زنم... پر می زنم... پر می زنم امشب... با تو ای کبوتر عاشق ترم.. پر می زنم...پر می زنم امشب. هیچ نمی خواهم مولا...جز یک نگاه بر گنبدت ...... ...آه!!! کاش کسانی بودند تا به اندازه ی تو مرا بفهمند... کاش بودند انسان هایی چون تو که در ادراک نقطه ی تردیدی جا نمانند!!! کاش قلب یک نفر...فقط یک نفر دیگر چون تو دریایی بود... چه سکوت مرگباری... و چه رکود خوفناکی... - هان، ای ستاره ها، از گرد ستاره ی مشرقی من به در آیید!!! - تو را چه شده است، ستاره ی ایل!!؟ - مشرقی مال من است!! - نه، مشرقی معشوقه ی همه ی ماست؛ تو برو و خود بساز، ببین کسی را نداری!!! شهاب باران ایل آغاز گشت..ستاره فقط می گریید...غافل از آنکه مشرقی در تمام طول شب نگاه و چشمکش به او بود.... خدایا! به تو که فکر می کنم...آتش می گیرم...شوری به پا می شود...دیگر با تو تنها نیستم... دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود رهای من، رها شدن چه حسی دارد؟!!! 21/3/87 2:19 بامداد و دقیقا پیش چشمانم به آسانی فراموشم کنی با وجود اینکه می دانم خبر داری تو از ویرانی ام بی تفاوت مانده ای تا با نگاهت خانه بر دوشم کنی دست تو با آب در یک کاسه بود ای کاش من جاری دست تو را هرگز نمی دیدم که مدهوشم کنی من همانم جسم دیرین زنده در گوری مدرن وای اماحتم دارم تو نمی خواهی که بیهوشم کنی نقطه ی پایان هذیان و تب ام لحن تو بود آن قدر باریدی آن شب تا که خاموشم کنی کس نمی داند ز من جز اندکی ... وز هزاران جرم و بدفعلی یکی هر که نداند...ستاره ی ایل تو که خوب می دانی من با تمام توان در القای عشق می کوشم...اما شاید شاید... شاید گاه لازم باشد محبت فاصله را پر کند نه راه وصال را... درست است زمینیان خیلی فرومایه اند اما آسمانی از زمینیان تاثیر نمی پذیرد...آسمانی همیشه آسمانی است...تو لطیفی!!!روح لطیف به لطافت با زمینی برخورد می کند..آسمانی باید زمینی ها را مجذوب خود کند...چرا که نماینده ی آسمان هاست و تو.... به نام نامی او تو که نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها.... امروز قاصدکی بار به دوش می برد با خود خبری : « شاید آن روز که سهراب نوشت، تا شقایق هست زندگی باید کرد، خبری از دل پر درد گل یاس نداشت... باید این طور نوشت : هر گلی هم باشد ، چه شقایق، چه گل پیچک و یاس ، زندگی باید کرد!!!» راستی ......... چه فرقی می کند وصل باشد یا نه... ستاره ها چشمک خود را می زنند و هر دستی فرصتش را.... امروز در باغچه ی دل دست سحر از آستین سبزه ها بیرون می زد و آرام دست گرم خود را بر سر سرد شبنم ها می کشید و آن ها را می لغزاند تا دهان تشنه ی غنچه های زندگی... و آن گاه غنچه ها خندان لب می گشودند و دریچه ی صبح را باز می کردند و .... اصلا این روزها آسمان آبی تر...جا نماز رنگین تر، زندگی زیباتر شده است... به خود فاصله انگار امروز، بال مرغان اساطیر به سمت دل من وا شده است... من میان دو پر کوچک آبی کردم رشد ، من ز دامان گل کوچک تنهایی خویش تا خود عرش ملکوتم رفتم!!! رهای من..گل کوچگ تنهایی من!عشق یعنی تحکیم فاصله ها! همان هایی که چون نقره تمیزند ! بیا و پیکر پاک و نقره ای فاصله را با یک هیچ کدر نکنیم که از آن یاد چه گویم (؟) شوق صدها سبد خاطره دم خواهد زد! معشوق آسمانی من!!! خدا.... مقصود من از کعبه و بت خانه تویی تو ، مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه... ستاره ی ایل 29/2/87 6:00 بعد از ظهر «یا منتهی الآمال المحبین» چه بوی تند عشقی می اید امشب از آسمان بی قرار و آتشین شهر شیراز!!! یاد آن روزها...یاد آن روزهایی،نه،شب هایی که با آسمان، تنهای تنها می نشستم و حرف دل با او باز می گفتم بخیر، چه روزانی بود.... دلگیر که بودم می نشستم و های های می گریستم و سر بر بالین گرم شب می نهادم و او نیز چه آرام نوازشم می داد... و من امروز به یاد همه ی آن خاطراتی که با شب داشتم با تو می گویم ای آسمان عشق !! چند روزی است دل کوچک من محفظه ی کوچک شیشه ای اش را ترک گفته و رفته... پیداش نیست... چند روزی است که خدا را با هوش دل و با تمام روح اجزایم حس می کنم... وای که او چقدر بزرگ است. چند روزی است که دستانم هنگام نوشتن بد جور می لرزد... چند روزی است که بعضی جاها را کمی تار می بینم....بگذار راحت تر بگویم؛ چند روزی است صیاد عشق دل ما را نیز در دام خود برده است.... و چه حس خوبی است عشق... خدایا! عاشق تو بودن چه کیفی دارد... معشوق هر چه آسمانی تر باشد در القای عشق تواناتر و خدا که آسمانی مطلق است و اما ... رها زمینی هست اما واقعا سریر وجودش در ملکوت است... گفته بودند دنیا برای عاشق بی ارزش می شود اما مرا باور بر نمی داشت و حال... شبا ! تو خوب می دانی که وصال آرزوی عاشقان است اما هه دچار باید بود!!! عشق پاک من خیلی نوپاست... تازه کودکی اش آغاز گشته... پس بگذار پی بازی برود و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. چند روزی است شعله های آتش عشق بد زبانه می کشند و اعماق وجودم را با تمام توان میسوزانند... چند روزی است احساسات کلماتم را هم به بازی گرفته اند...اما... اما...هر چه باشد، یعنی حتی اگر زمینی ها هم نباشند «یکتا»، «بزرگ» «علیمی» و ... هست که نظاره گر احوال من باشد...او که خوب می داند چه بر سر ما بیاورد، پس چرا نمی گوید آن چه را که می داند... می دانید گاه لازم است در ققنوس وجودمان بسوزیم در حالی که دوباره از آن زاده می شویم... کاش ققنوس افسانه نبود!!! پ.ن : حس غریب مرغ مهاجر می گوید : خدای توانا حتماً حتماً تمام مشکلات را آن گونه که صلاح است حل خواهد کرد! قطعا این گونه است!!! ستاره ی غمگین ایل 26/2/87 به نام هست کننده از نیستی ... مغز من پر این نقطه چین هاست. دلم نه به نوشتن می رود، نه به هیچ چیز دیگر... امشب کلمات هم به سختی از میان دستانم جاری می شوند...و من نه آن شمعم که پروانه بسوزانم و نه آن شمس که یخ عشق...امشب اینجا نیستان عالم است... - ستاره...ستاره. و ستاره بی هیچ صدایی ، در سکوت مرگبار شب ره عشق می پویید... - ستاره...ستاره ی ایل. و ستاره بی هیچ نشانی از توجه به صداهایی که او را می خواندند، اشک می ریخت و هیچ نمی گفت!!! - یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من، دگر چه پرسی ز حال من؟؟؟ تا هستم من، اسیر کوی توام، در آرزوی توام، اگر مرا جویی، حدیث دل گویم ، بگو کجایی! و آرام چشید : (چگونه کمرنگ کردنت را توانستن!!؟؟) تازه داشت نطق ستاره باز می شد...کم کمک دل ستاره را داشتم به دست می آوردم!!! ستاره هق هق کنان زمزمه می کرد : - همیشه فاصله ای هست ، اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر.همیشه فاصله ای هست...دچار باید بود...و گرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد... و در حالی که صدایش را بالا می برد، افزود : - و عشق صدای فاصله هاست...صدای فاصله هایی که خندیدم و گفتم: - غرق ابهامند! - نه ، صدای فاصله هایی که چون نقره تمیزند و با یک هیچ می شوند کدر،همیشه عاشق تنهاست! ثانیه ها می گذرند، اما ستاره هنوز در رخوت بیمار گونه ای اسیر است و من... مغز من پر این نقطه چین هاست... ستاره ی ایل « عاشق» 26/2/87![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
) این چند روز تعطیلی عید فطر هر کی هر چی بخواد (البته منطقی) بهش میدم...


![]()
![]()
![]()



...وصال(؟) نه وصل ممکن نیست...
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









