حرف های نگفته ام
باشد : سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم عریضه : دلم خیلی تنگ است، خوب بودن...خوب دیدن..خوب ماندن کجایید؟! آفتاب مهربانی : طاق ابروی تو محراب دل و جان من است... من کجا و تو کجا، زاهد و محراب کجا؟!! بیا... گیسو گشایی : وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی تا با تو بگویم غم شب های جدایی بزم تو مرامی طلبد، آمدم ای جان من عودم و از سوختنم نیست رهایی تا در قفس بال و پر خویش اسیر است دیوانه ی پرواز بود، مرغ هوایی، مرغ هوایی با شوق سر انگشت تو لبرز نواهاست تا خود به کنارم چه کند چنگ نوایی ای وای بر آن گوش که بست نغمه ی این نای بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی... بینی که دری از تو به روی تو گشایم... هر در که بر این خانه ی آیینه گشایی وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی... تا با تو بگویم غم شب های جدایی... خداااااااااااااااااا چه کنم؟؟؟ یا علی گویند که در محشر کبری فریاد برآید : " این الرجبیون؟" مدت هاست کسی در ذهنم می دارد : "این العلویون؟؟؟" وای که جز فواره ی چاه های کوفه و مدینه کسی دم بر نیاورد! ز حجم غربت تو می گریست در خود چاه از آن به چشمه ی چشمش همیشه آبی هست مولا جان ، روح عاشقت چه یارای آن بود که هشتصد و نود و شش میلیون و ششصد و پنجاه و نه هزار ثانیه بی زهرا(س) در زمین بماند، مگر کوچه های کوفه جز غریبی و غریبی و غریبی چیز دیگری برایت داشت؟ شاید مانده بودی تا دل تنهای چاه را با حضور سبزت پر کنی و یا حتی مرکب یتمیکان کوچه های خاک آلود بی کسی شوی!و یا ... ویا .... و یا حتی اینکه یکی یکی ، وجب به وجب خاک مدینه را زیرپا نهی و داغ پهلوی فاطمه بر دل زنی؟! چه آن که محراب آخرت داغ دل دخترت را شعله ور ساخت، تا گرم بماند،بسوزد و بسوزد و بسوزد تا... . . . عریضه : قانون عشق! کجایت نوشته اند : تکرار ، تکرار ، تکرار کن فاصله را؟! درد : کوچه... در سوخته... سیلی... آخ!... محسن... زهرا... سکوت تو : از من چه می خواهی؟ آسوده بیاسایم؟ پر قوی تویی...
حق...حق...حق...علی...حق!!! یا حق بی معرفت: گناه آسمان را نتوانم بخشیدن!!! حرف های نیش دارش را نتوانم کشیدن!!! سقوط خواهم کرد... عریضه: چرا وقتی نوبت به ما می رسه دل میشه قلب سنگی عاریه ای؟؟؟ دغدغه: مرگ!!!چگونه خواهد بود... سوال : به کدوم حق میدین؟؟؟ مسعود یا فریده... پیشنهاد : دلیل زمینی شدنمان : ببینید آغاز...
ویرایش مهم: می خواستم اینو بنویسم اما پشیمون شدم... افسوس بر آن عمر گرامی که هدر شد آن معبد رویایی من زیر و زبر شد... دردا که تو مرد سفر عشق نبودی افسوس که دل غافل من بی خبر شد روزی که دل عاشق من تازه نفس بود در چشم من از هر دو جهان عشق تو بس بود بعدها بعضی ها نفرت و انزجار این روزهای خود را عشقی مرده خواهند دید...و جز حسرت بر دلشان نخواهد ماند... چرا اشتلم عاشقی می زنید وقتی شانه هایتان تحمل درد بار سنگینش را ندارد...آه... خوشحالم چون به چیزی رسیدی که پیشتر ها باید می رسیدی... همین به نام خدا! "نه بسته ام به کس دل،نه بسته کس به من دل،چو تخته پاره بر موج، رها...رها...رها من. به من هر آنکه او دور چو دل به سینه نزدیک، به من هر آنکه نزدیک، از او جدا...جدا...جدا من." ...چه زود... کمر بشکسته ای دنیا، ز این بیچاره ی تنها؟!! شاید حتی یک نگاه ساده هم برای دل کوچک من کافی باشد، اما کاش نگاهی ساده ی حقیقی!!! دیگر فریب چشمک هر ستاره ای را نخواهم خورد...می دانی! ستاره ها دل نمی خواهند، چشمی می خواهند که آنها را بنگرد و تو ... "او سر سپرده می خواست.من دل سپرده بودم!!!" نگاهی می خواهم که دل باشد، نه چشم! دل ساده با نگاه فریبا چه زود به باد می رود... نگاهی ساده که مخزن اسرار حرف های سنگین من باشد. نگاهی که هم ببیند،هم بشنود، هم بو کند،هم بچشد و هم لمس کند...نگاهی که در روح اجزا غرق باشد! علی..............حق ستاره ایل ؟؟/؟؟/۸۷

| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










